|
|
|
|
|
نوبت من شده بود كه معلم پرسید صرف كن رفتن را و شروع كردم من رفتم ، رفتي ، رفت . . . و سكوتي سرسخت همه جا را پر كرد سردیِ احساسش فاصله را رو كرد آري رفت و رفت و من اكنون تنها مانده ام در اينجا شاديم غارت شد من شكستم در خود سهم من غربت شد من دچارش بودم بغض يك عادت شد خاطرات سبزش روي قلبم حك شد رفت و در شكوه شب با خدا تنها شد و حضورش در من آسماني تر شد اشك من جاري شد صرف فعل رفتن بين غم ها گم شد و معلم آرام روي دفترم نوشت تلخ ترين فعل جهان است رفتن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 23:57 توسط نیما
|
|
||