تبليغاتX
هرکجا هستم باشم , آسمان مال من است
از آدمای از خود راضی متنفرم... یه نگاه به خودت بنداز بعد منو محکوم کن. هر کاری تونستم برات کردم
سلام . یکم دیر شد برای تبریک سال نو . فکر کنم نحسیه ۱۳ گرفتم که امروز هم آپ شدم. در هر صورت سال نو همه دوستان مبارک. دعا کنید منم زودتر برگردم بین همه رفقا. راستش دلم خیلی تنگ شده...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 20:56  توسط نیما  | 

امروز یه دوستی دلم رو شکست  که اصلا ازش انتظار نداشتم....

راستش به چیزی محکومم کرد که اصلا نمی تونم بپذیرم... فقط همین رو در جوابش می گم که واقعا در اشتباهی . برات متاسفم . ای کاش قبل از این که قضاوت می کردی یکم بیشتر فکر می کردی . چون ذهن من دیگه از این موضوع پاک نمی شه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 0:23  توسط نیما  | 

یاد ناگرفته شنا را بدریا فتادم...
+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 22:27  توسط نیما  | 

صبح  به زور از خواب پا ميشم  و شب خوابم نمی بره  و ظهرا خسته ام غروب هم که طبعا غمگینم و خیلی چیزای دیگه. می فهمم به عنوان پسر پدرم و به عنوان دوست دوست دخترم ، رئیس کارمندام و به عنوان آدمی که قرار نیست بمیره وظیفه دارم که خوشحال باشم ولی شما که غریبه نیستید غمگین بودنم حد نداره اصلاً و اصلاً هيچ چيز برام مهم نیست...نمی تونم انتخاب کنم. نه می تونم برم نه اینکه بمونم. فکر می کنم باید کاری کرد. تصمیم راسخ می گیرم که کاری بکنم ولی یه جور مخوفی گیج و خسته ام ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 23:27  توسط نیما  | 

گاهی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 23:2  توسط نیما  | 

دیگه فکر نکنم چیز خاصی تو زندگی برام مهم باشه...
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 23:4  توسط نیما  | 

پریشب بود . دوشنبه شب رو می گم زیر لوستر خوابیده بودم ساعت ۲ نصف شب بود که یهو یه چیزی تو سرم ترکید...

گیج گیج بودم بعد از چند دقیقه که یکم به خودم اومدم دیدم همه سر و صورت و لباسام پر خون شده تازه فهمیدم که یه لوستر برنزی ۱۰ کیلویی از سقف کنده شده و تو سرم خورد شده...

خلاصه که ۱۸ تا بخیه خورد..... آخ سرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 13:55  توسط نیما  | 

دوستان عزیز نماز و عبادات همتون قبول درگاه خداوند متعال باشه ان شاا...

شما رو به خدا قسم من حقیر رو سر سفره افطار فراموش نکنید . دعا کنید گره ی کور زندگیم باز شه ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 23:20  توسط نیما  | 

سلام و روز به خیر

سر سفره افطار به یاد ما هم باشید

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 11:3  توسط نیما  | 

۲۰ شهریوره... به روایت شناسنامم تولدم مبارک
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 23:11  توسط نیما  | 

اگه تو زندگی به یه در سنگی با یه قفل بزرگ رسیدی نا امید نباش...

چون اگه قرار نبود که اون در باز بشه به جاش دیوار می کشیدن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 21:27  توسط نیما  | 

مرد از زن که به شدت احساس زيبايي مي‌كرد، پرسيد: "ببخشید، شما شارون استون نيستين؟  "

زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آن‌كه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر مي‌كردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌كنن. به خاطر اين‌كه "شارون استون"، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد "شارون استون" باشين.
زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌كدوم فكر نمي‌كنن كه شبيه "شارون استون" هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟
مرد گفت: چون شما فكر مي‌كردين كه شبيه "شارون استون" هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم.
و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد.

مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد.
اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند، ترجيح مي‌دادند دعوا ادامه پيدا كند.
يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه.

ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! (و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد).
و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد كه از او فاصله مي‌گرفت، فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، مي‌گي و بعد هم مثل گاو سرتو مي‌اندازي پايين مي‌ري؟

يك نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان كه به دنبال مرد مي‌دويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود مي‌كشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه كثافت.

-----------------------------------------------------------------

در كلانتري پيش از آن‌كه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكي‌ام. به من اهانت كرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمي‌اش را مرتب مي‌كرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه "شارون استون" نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه مي‌كرد.
زن، روسري‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر كه دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟

مرد گفت: شما اكواين؟
افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار مي‌كنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي مي‌كنم. چطور مي‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بي‌تفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر مي‌كرد، سوفيا لورنه. آن‌قدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست. آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز اتفاقا كلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي.

افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگه‌هاي بلند پيش رويش را مرتب كرد: پس اين مزاحمت براي خانم‌ها كار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهي وقت‌ها هم روزي دو بار.

البته فقط خانم‌ها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم. بعضي‌ها فكر مي‌كنن "مارلون براندو" هستن، بعضي‌ها فكر مي‌كنن "آرنولد" هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشه‌ها نيست.
زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريمل‌هاي زير چشمش را پاك كرد و در حالي كه آينه را در كيفش مي‌گذاشت، گفت: يه مزاحم حرفه‌اي! خوب شد كه به دام افتادي.

افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگي‌ناپذير بروبچه‌ها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون مي‌دونيم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.

افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفه‌اي نيستم. فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكري داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، كلانتريش هم رفتم. به هيچ‌كس هم بدهكار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.

و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چاي‌ها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه.
زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين كفايت مي‌كنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟
افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره.
مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.

افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا مي‌پرسي؟
مرد گفت: مي‌خواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بي‌اطلاعم، اينه كه...
افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره.
و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟

و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زده‌ام كه شبيه "شارون استون" نيستين.
و به زن گفت: اگه اهانت ديگه‌اي به شما كرده‌ام، بگين.
زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.

مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بي‌شرف، كثافت، گاو و حرف‌هاي ديگه كه حالا بعد من در شكايتم مطرح مي‌كنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، مي‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم مي‌ده.

مرد پرسيد: در مورد اين‌كه ايشون به "شارون استون" شباهت داره يا نداره قضاوت مي‌كنن؟
و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه.
افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت مي‌كنن.
و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا مي‌مونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.

مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت مي‌كنم، مي‌بينم در قضاوتم اشتباه كرده‌ام. شما خيلي هم بي‌شباهت به "شارون استون" نيستين.
زن گفت: واقعا مي‌گين؟!

مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم "شارون استون" رو آوردم؟!
زن گفت: خيلي‌ها بهم مي‌گن. آرزو دارم يه بار با "شارون استون" روبه‌رو بشم، ببينم خودش چي ميگه.
مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف مي‌كنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من مي‌خوام شكايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور.

افسر نگهبان گفت: نمي‌شه. قانون وظيفه خودشو انجام مي‌ده.
زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرف‌نظر كنم.؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي مي‌شه؟
مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره.

افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولي خودم يه جوري حلش مي‌كنم.
مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج مي‌زنه، مي‌شه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره مي‌‌كرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: مي‌خواستم بپرسم شما "شرلوك هلمز" نيستين؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 23:15  توسط نیما  | 

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد.

                                                                        (دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 14:25  توسط نیما  | 

خلیل جوادی شاعر طنز پرداز کشورمان در شعری جالب با بر پا کردن قیامتی سوری تصویر جالبی از آدمها را بوجود آورده است. با زبان نیش دار طنز حاجی های دو روی حق به جانب زمانه ما را به جهنم فرستاده است.خواندن این شعر خالی از لطف نیست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 18:7  توسط نیما  | 

                  

ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکره محزون منم
 من نیستم ! من نیستم
 رفت عمر من ، از دست من
 این عمر مست و پست من
 یک عمر با بخت بدش بگریستم ، بگریستم
 لیک عمر پای اندرگلم
 باری نپرسید از دلم
 من چیستم ؟ من کیستم

                                                                                       (کارو)

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 13:43  توسط نیما  | 

در اكثر مقالات،مجلات و فيلمها گفته ميشود كه زن و مرد براي شاد بودن به زيستن در كنار يكديـگـر نـيـاز دارنـد امـا گاهي اوقات افراد به دلايلي توانايي ازدواج را نداشته و به ناچار به زندگي مجردي مي پردازند. خبر خوب براي چنين اشخاصي اين است كه همانطور كه ازدواج داراي محاسن و فوايدي بسياري است، مجردبودن هم براي خود مزايايي دارد كه بيان آنها خالي از لطف نمي باشد.
زندگي مجردي لبريز از آزاديهايي است كه تصورش ممكـن است مشكل بنظر برسد. در اين بخش به 10 دليل اصلـي براي مجرد بودن اشاره مي كنيم...

 

پی نوشت : این پست رو به خاطر دوستی نوشتم که می دونه خیلی دوسش دارم ولی می خواد با نهایت سرعت خودش رو تو دریای پر طلاتم تاهل غرق کنه....!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 13:43  توسط نیما  | 

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که صدر پیغام‌آوران باریتعالی، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود

از همان روز که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود

بعدها دنیا پراز آدم شد و این آسیاب هی گشت و گشت
قرنها از مرگ انسان هم گذشت، ای دریغا آدمیت برنگشت.
صحبت از پاکی و مروّت ابلهي است
صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست، قرن قرن ……..

من كه از پژمردن يك شاخه گل، از فغان يك قناري در قفس
از نگاه ساكت يك كودك بيمار، حتي قاتلي بر
دار،
اشك در چشمم و بغضم در گلوست، ونه در اين ايام زهر، زهر دارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم، صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
واي ….. ! جنگل را بيابان مي‌كنند.
دست خون‌آلوده خويش را در پيش خلق پنهان مي‌كنند.
هيچ حيواني به حيواني نمي‌دارد روا، آنچه اين نامردمان با جان انسان مي‌كنند.

صحبت از پژمردن يك برگ نيست، فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست ، فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست، فرض كن جنگل بيابان است از روز نخست
در كويري سوت و كور، در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ‌محبت مرگ‌عشق، گفتگو از مرگ انسانيت است
گفتگو از مرگ انسانيت است !

 

                                                                                ( فریدون مشیری )

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 13:7  توسط نیما  | 

تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم
شب از هجوم خیال نمی برد خوابم
تو کیستی که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم
من از کجا سر راه تو آمدم نا دان
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آن
تو دور دست امیدی و پای من خسته است
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تو آرزوی بلندی دست من کوتاه
مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه
چه آرزوی محالی است زیستن با تو...!
+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 20:31  توسط نیما  | 

خداوندا!!!
اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه ی خلقت،
از این بودن،
از این بدعت.
خداوندا!!!
نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه زجری می کشد آنکس که انسان است و
از احساس سرشار است...
                                                                            "دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 14:57  توسط نیما  | 

 یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم
 فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟
 گفتم : نشنیدی ؟ .... برو

                                                                               (کارو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 21:36  توسط نیما  | 

از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست  به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات
از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ  گاهی اوقات شیرین
مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ شروع جنگ حیات
مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور  غروب عشق دیرین
این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟
حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی

                                                                                        (کارو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 21:34  توسط نیما  | 

تو ، یه سایه بودی
 هم قد خواب نیم روز من
تو، یه سایه بودی
 تو ظهر داغ تن سوز من
تو هرم داغ بی رحم آفتاب
 تو سایه بودی ، یه سایه ی ناب
 من مسافر تن تشنه ی خواب
 حریص فتح یک جرعه ی آب
 پای پر تاول من ، تو بهت راه
 تن گرمازدمو نمی کشید
 بی رمق بودم و گیج و تب زده
 جلو پامو دیگه چشمام نمی دید
 تا تو جلوه کردی ای سایه ی خوب
 مهربون با یه بغل سبزه و آب
 باورم نمی شد این معجزه بود
 به گمانم تو سرابی ، یه سراب
 من گنگ و خسته
 لب تشنه و داغ
 تو سایه ی سبز
میراث یک باغ
تو مرهم این زخم عمیقی
 لبریز ایثار ، پک و شفیقی
 رخت خستگیمو از تنم بگیر
 با تنت برهنگیمو بپوشون
 منو تا مهمونی عشق ببر
 کتاب دربه دریمو بسوزون
 بذار این سایه همیشگی باشه
 سایه ای که جای خوب موندنه
 سایه باش و سایه بون تا بدونم
 سایه ای رو سر بودن منه

                                                                                 ( ایرج جنتی عطایی )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 20:59  توسط نیما  | 

صدایم کن
 ای صدای تو شیشه ی شب را سنگ ویرانی
 صدایم کن
 ای صدای تو پرده ی شب را چنگ ویرانی
 خوشا با صدای تو از خود گذشتن
 صدایم کن
 صدای تو خنجر
 صدای تو سنگر
 از این دام وحشت رهایم کن
 بخوان آواز همیشه سبز رها شدن از شب بسته
 که تا شکوفد گل های سرخ ترانه بر هر لب بسته
 به جشن طلوع گل و نور و گندم
 صدایم کن
 در این فصل گلگون
 در این باغ پرپر
 برای شکفتن رهایم کن
 ببین شب خون
 به شهر گلگون
 چگونه دشنه می بارد
 بخواند تا بخوانم
 سرود شکفتن
 که شام خون ، سحر دارد
صدایم کن
 ای صدای تو بانگ بیداری در دیار ما
 صدایم کن
 ای صدای تو شعر سرخ خشم تبار ما
 خوشا با صدای تو از خود گذشتن
 صدایم کن
 صدایم کن

                                                                            (ایرج جنتی عطایی)

به قول خودت پی نوشت : نمی دونم چی بگم ؟ اما باورت نمی شه وقتی که اون موقع شب اومدم و بهت سر زدم اگه صدام زده بودی می تونستم تا صبح آروم بخوابم.

برای قلبت هم نگران نباش . داشتن قلب زخمی به مراتب بهتر از داشتن یه قلب شکسته است.

امیدوارم خوب شی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 15:41  توسط نیما  | 

زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد

 

روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
 من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
 من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
 و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
 گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
چترها را باید بست
 زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 زیر باران باید با زن خوابید
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
لب دریا برویم
 ریگی از روی زمین برداریم
 وزن بودن را احساس کنیم
و نترسیم از مرگ
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
 مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
 که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 15:28  توسط نیما  | 

تعجب کردی!؟ میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 12:28  توسط نیما  | 

                               

نمي‌دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمي‌خواهم بدانم كوزه‌گر با خاك اندامم چه خواهد ساخت، ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد.
گلويم سوتكي باشد بدست كودكي شيطان و بازيگوش و او يكريز و پي‌درپي دم گرم خويش را در گلويم سخت بفشارد و بگيرد او بدين ترتيب ، تاوان سكوت و انتقام مرگبارم را …

 

                                                                                       (دکتر علی شریعتی)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 11:27  توسط نیما  | 

از لباس کهنه ات شرمنده مباش، ازافکار کهنه ات شرمنده باش

                                                                   ( انیشتن)

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 13:39  توسط نیما  | 

 

شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد

 خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

 بايد اينجور نوشت

هر گلي هم باشي

چه شقايق چه گل پيچك و ياس  ؛ زندگي اجبارست

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 13:37  توسط نیما  | 

 

روحش شاد

فوت هنرمند عزیزمون خسرو شکیبایی رو تسلیت می گم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 14:20  توسط نیما  | 

متشکرم:

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقت هایی که به حر ف هایم گوش کردی.

برای همه وقت هایی که به من شهامت و جرأت دادی.

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.

برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی.

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من هستی.

برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم".

برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.

 برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.

به خاطرهمه این ها، هیچ وقت فراموش نکن که:

همیشه برای گوش دادن به حرف هایت آمادگی دارم.

همیشه پشتیبانت هستم.

من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود.

فقط کافی است چیزی از من بخواهی، بلافاصله از آن تو خواهد شد.

می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم.

من کاملاً به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی.

در دنیا تو از هر چیزی برایم مهمتر هستی.            

همیشه دوستت دارم، چه به زبان بیاورم چه نیاورم.

همین الان در فکر تو هستم.

تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری.

من همیشه برای تو این جا هستم و دلم برایت تنگ است.

هر وقت که احتیاج به درد و دل داشتی روی من حساب کن.

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.                                                                

 براي عزيزترين كسم

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 16:46  توسط نیما  |