|
|
|
|
|
سلام . یکم دیر شد برای تبریک سال نو . فکر کنم نحسیه ۱۳ گرفتم که امروز هم آپ شدم. در هر صورت سال نو همه دوستان مبارک. دعا کنید منم زودتر برگردم بین همه رفقا. راستش دلم خیلی تنگ شده... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 20:56 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یه دوستی دلم رو شکست که اصلا ازش انتظار نداشتم....
راستش به چیزی محکومم کرد که اصلا نمی تونم بپذیرم... فقط همین رو در جوابش می گم که واقعا در اشتباهی . برات متاسفم . ای کاش قبل از این که قضاوت می کردی یکم بیشتر فکر می کردی . چون ذهن من دیگه از این موضوع پاک نمی شه... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 0:23 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
یاد ناگرفته شنا را بدریا فتادم... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 22:27 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح به زور از خواب پا ميشم و شب خوابم نمی بره و ظهرا خسته ام غروب هم که طبعا غمگینم و خیلی چیزای دیگه. می فهمم به عنوان پسر پدرم و به عنوان دوست دوست دخترم ، رئیس کارمندام و به عنوان آدمی که قرار نیست بمیره وظیفه دارم که خوشحال باشم ولی شما که غریبه نیستید غمگین بودنم حد نداره اصلاً و اصلاً هيچ چيز برام مهم نیست...نمی تونم انتخاب کنم. نه می تونم برم نه اینکه بمونم. فکر می کنم باید کاری کرد. تصمیم راسخ می گیرم که کاری بکنم ولی یه جور مخوفی گیج و خسته ام ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 23:27 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن؟!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 23:2 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
دیگه فکر نکنم چیز خاصی تو زندگی برام مهم باشه... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 23:4 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
پریشب بود . دوشنبه شب رو می گم زیر لوستر خوابیده بودم ساعت ۲ نصف شب بود که یهو یه چیزی تو سرم ترکید... گیج گیج بودم بعد از چند دقیقه که یکم به خودم اومدم دیدم همه سر و صورت و لباسام پر خون شده تازه فهمیدم که یه لوستر برنزی ۱۰ کیلویی از سقف کنده شده و تو سرم خورد شده... خلاصه که ۱۸ تا بخیه خورد..... آخ سرم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 13:55 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان عزیز نماز و عبادات همتون قبول درگاه خداوند متعال باشه ان شاا...
شما رو به خدا قسم من حقیر رو سر سفره افطار فراموش نکنید . دعا کنید گره ی کور زندگیم باز شه ...! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 23:20 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و روز به خیر
سر سفره افطار به یاد ما هم باشید |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 11:3 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
۲۰ شهریوره... به روایت شناسنامم تولدم مبارک |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 23:11 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه تو زندگی به یه در سنگی با یه قفل بزرگ رسیدی نا امید نباش...
چون اگه قرار نبود که اون در باز بشه به جاش دیوار می کشیدن! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 21:27 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد از زن که به شدت احساس زيبايي ميكرد، پرسيد: "ببخشید، شما شارون استون نيستين؟ " زن با عشوه گفت: نه ... ولي. ----------------------------------------------------------------- در كلانتري پيش از آنكه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكيام. به من اهانت كرده. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 23:15 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد.
(دکتر علی شریعتی) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 14:25 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
خلیل جوادی شاعر طنز پرداز کشورمان در شعری جالب با بر پا کردن قیامتی سوری تصویر جالبی از آدمها را بوجود آورده است. با زبان نیش دار طنز حاجی های دو روی حق به جانب زمانه ما را به جهنم فرستاده است.خواندن این شعر خالی از لطف نیست.
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 18:7 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکره محزون منم (کارو) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 13:43 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
در اكثر مقالات،مجلات و فيلمها گفته ميشود كه زن و مرد براي شاد بودن به زيستن در كنار يكديـگـر نـيـاز دارنـد امـا گاهي اوقات افراد به دلايلي توانايي ازدواج را نداشته و به ناچار به زندگي مجردي مي پردازند. خبر خوب براي چنين اشخاصي اين است كه همانطور كه ازدواج داراي محاسن و فوايدي بسياري است، مجردبودن هم براي خود مزايايي دارد كه بيان آنها خالي از لطف نمي باشد. زندگي مجردي لبريز از آزاديهايي است كه تصورش ممكـن است مشكل بنظر برسد. در اين بخش به 10 دليل اصلـي براي مجرد بودن اشاره مي كنيم...
پی نوشت : این پست رو به خاطر دوستی نوشتم که می دونه خیلی دوسش دارم ولی می خواد با نهایت سرعت خودش رو تو دریای پر طلاتم تاهل غرق کنه....! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 13:43 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون هابیل از همان روز که یوسف را برادرها به چاه انداختند بعدها دنیا پراز آدم شد و این آسیاب هی گشت و گشت من كه از پژمردن يك شاخه گل، از فغان يك قناري در قفس صحبت از پژمردن يك برگ نيست، فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست ، فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست، فرض كن جنگل بيابان است از روز نخست
( فریدون مشیری ) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 13:7 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم شب از هجوم خیال نمی برد خوابم تو کیستی که من از موج هر تبسم تو بسان قایق سرگشته روی گردابم من از کجا سر راه تو آمدم نا دان چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آن تو دور دست امیدی و پای من خسته است چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است تو آرزوی بلندی دست من کوتاه مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه چه آرزوی محالی است زیستن با تو...! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 20:31 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوندا!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 14:57 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟ گفتم : نشنیدی ؟ .... برو (کارو) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 21:36 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ گاهی اوقات شیرین مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ شروع جنگ حیات مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور غروب عشق دیرین این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟ حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی (کارو) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 21:34 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
تو ، یه سایه بودی هم قد خواب نیم روز من تو، یه سایه بودی تو ظهر داغ تن سوز من تو هرم داغ بی رحم آفتاب تو سایه بودی ، یه سایه ی ناب من مسافر تن تشنه ی خواب حریص فتح یک جرعه ی آب پای پر تاول من ، تو بهت راه تن گرمازدمو نمی کشید بی رمق بودم و گیج و تب زده جلو پامو دیگه چشمام نمی دید تا تو جلوه کردی ای سایه ی خوب مهربون با یه بغل سبزه و آب باورم نمی شد این معجزه بود به گمانم تو سرابی ، یه سراب من گنگ و خسته لب تشنه و داغ تو سایه ی سبز میراث یک باغ تو مرهم این زخم عمیقی لبریز ایثار ، پک و شفیقی رخت خستگیمو از تنم بگیر با تنت برهنگیمو بپوشون منو تا مهمونی عشق ببر کتاب دربه دریمو بسوزون بذار این سایه همیشگی باشه سایه ای که جای خوب موندنه سایه باش و سایه بون تا بدونم سایه ای رو سر بودن منه ( ایرج جنتی عطایی ) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 20:59 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
صدایم کن ای صدای تو شیشه ی شب را سنگ ویرانی صدایم کن ای صدای تو پرده ی شب را چنگ ویرانی خوشا با صدای تو از خود گذشتن صدایم کن صدای تو خنجر صدای تو سنگر از این دام وحشت رهایم کن بخوان آواز همیشه سبز رها شدن از شب بسته که تا شکوفد گل های سرخ ترانه بر هر لب بسته به جشن طلوع گل و نور و گندم صدایم کن در این فصل گلگون در این باغ پرپر برای شکفتن رهایم کن ببین شب خون به شهر گلگون چگونه دشنه می بارد بخواند تا بخوانم سرود شکفتن که شام خون ، سحر دارد صدایم کن ای صدای تو بانگ بیداری در دیار ما صدایم کن ای صدای تو شعر سرخ خشم تبار ما خوشا با صدای تو از خود گذشتن صدایم کن صدایم کن (ایرج جنتی عطایی) به قول خودت پی نوشت : نمی دونم چی بگم ؟ اما باورت نمی شه وقتی که اون موقع شب اومدم و بهت سر زدم اگه صدام زده بودی می تونستم تا صبح آروم بخوابم. برای قلبت هم نگران نباش . داشتن قلب زخمی به مراتب بهتر از داشتن یه قلب شکسته است. امیدوارم خوب شی... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 15:41 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
روح من کم سال است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 15:28 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
تعجب کردی…!؟ میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 12:28 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
(دکتر علی شریعتی) ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 11:27 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
از لباس کهنه ات شرمنده مباش، ازافکار کهنه ات شرمنده باش ( انیشتن) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 13:39 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس ؛ زندگي اجبارست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 13:37 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
فوت هنرمند عزیزمون خسرو شکیبایی رو تسلیت می گم... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 14:20 توسط نیما
|
|
||
|
|
|
|
|
متشکرم: برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی. برای همه وقت هایی که به حر ف هایم گوش کردی. برای همه وقت هایی که به من شهامت و جرأت دادی. برای همه وقت هایی که با من شریک شدی. برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی. برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی. برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی. برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی. برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من هستی. برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم". برای همه وقت هایی که در فکر من بودی. برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی. برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی. برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی. برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی. برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی. به خاطرهمه این ها، هیچ وقت فراموش نکن که: همیشه برای گوش دادن به حرف هایت آمادگی دارم. همیشه پشتیبانت هستم. من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود. فقط کافی است چیزی از من بخواهی، بلافاصله از آن تو خواهد شد. می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم. من کاملاً به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی. در دنیا تو از هر چیزی برایم مهمتر هستی. همیشه دوستت دارم، چه به زبان بیاورم چه نیاورم. همین الان در فکر تو هستم. تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری. من همیشه برای تو این جا هستم و دلم برایت تنگ است. هر وقت که احتیاج به درد و دل داشتی روی من حساب کن. تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری. براي عزيزترين كسم … |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 16:46 توسط نیما
|
|
||