تبليغاتX
هرکجا هستم باشم , آسمان مال من است
از آدمای از خود راضی متنفرم... یه نگاه به خودت بنداز بعد منو محکوم کن. هر کاری تونستم برات کردم
یاد ناگرفته شنا را بدریا فتادم...
+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 22:27  توسط نیما  | 

چه كسي ميگويد كه گراني است اينجا؟

دوره ارزاني است

چه شرافت ارزان

تن عريان ارزان

و دروغ از همه چيز ارزانتر

آبرو قيمت يك تكه نان

و چه تخفيف بزرگي خورده است قيمت هر انسان!

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 22:24  توسط نیما  | 

صبح  به زور از خواب پا ميشم  و شب خوابم نمی بره  و ظهرا خسته ام غروب هم که طبعا غمگینم و خیلی چیزای دیگه. می فهمم به عنوان پسر پدرم و به عنوان دوست دوست دخترم ، رئیس کارمندام و به عنوان آدمی که قرار نیست بمیره وظیفه دارم که خوشحال باشم ولی شما که غریبه نیستید غمگین بودنم حد نداره اصلاً و اصلاً هيچ چيز برام مهم نیست...نمی تونم انتخاب کنم. نه می تونم برم نه اینکه بمونم. فکر می کنم باید کاری کرد. تصمیم راسخ می گیرم که کاری بکنم ولی یه جور مخوفی گیج و خسته ام ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 23:27  توسط نیما  | 

گاهی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 23:2  توسط نیما  | 

 جایی خواندم از اریک فروم گویا!  ... مردها و زن ها در برابر یکدیگر نقش های مختلفی بازی می کنند و چقدر سخت! ... یک مرد باید در برابر طرفش (همسرش) نقش های پدر ، برادر ، همسر ، فرزند پسر و دوست پسر را به عهده داشته باشد و به همین ترتیب ، یک زن باید در برابر طرفش (همسرش) ، نقش های مادر ، خواهر ، همسر ، فرزند دختر و دوست دختر را! ... در چنین شرایطی ، هرگاه یکی از این نقش ها بلنگد ، طرف مربوطه ناگزیر از جایگزینی آن نقش توسط یک نفر دیگر می شود! ... خیلی سخت شد این همه نقاشی!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 22:58  توسط نیما  | 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آن که دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف ِ مستی نمی بایست داد.

                                                                                      (قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 22:53  توسط نیما  | 

در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند، و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست .

                                                                (دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 22:14  توسط نیما  | 

دیگه فکر نکنم چیز خاصی تو زندگی برام مهم باشه...
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 23:4  توسط نیما  |